چند ماه قبل یه پست گذاشته بودم به اسم حسنی نگو یه دسته گل . امروز توی وبلاگ آواز ایرانی یه لینک پیدا کردم که یه بچه کوچولو یه قسمت از حسنی رو خونده بود . خیلی هم بامزه با زبون خودش . بشنوید :
حسنی به زبان بچه ها
دوران کودکی هم سن و سالهای من با کتابهای زیبا و آموزنده زنده یاد منوچهر احترامی سپری شده . کتابهایی مثل :
-1خرس و کوزه عسل
۲-خروس نگو یه ساعت
۳-حسنی نگو یه دسته گل
۴- حسنی ما یه بره داشت
۵- گربه من نازنازیه همش به فکر بازیه
۶-ده تا جوجه رفتن تو کوچه
۷- دزده و مرغ فلفلی
من عاشق گربه من نازناریه بودم . روزی هزار بار میخوندمش . هنوز هم یه قسمتهاییش رو از حفظم و همیشه هم فکر میکردم که گربه خوبه مال منه :
گربه من ناز نازیه ، همش به فکر بازیه ، یه توپ داره قلش میده ، می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه ، اما زیاد بازیگوشه ، یه توپ داره رنگ ووارنگ ، میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه ، همش به فکر بازیه ، شبها همیشه وقت خواب ، میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه ، هی میره بیرون از خونه ، شبها کنار حوض میره ، میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه ، همش به فکر بازیه ، منظم و مرتبه ، مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست ، بهانه گیر و بد اداست ، راه میره و غر می زنه ، میخوره و نق می کنه
دزده و مرغ فلفلی رو همیشه واسه برادر کوچیکم میخوندم و یادمه که فکر میکرد واقعا بلندترین داستان دنیاست !!
توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد
…یکسره رفت ارومیه
تا ببینه کی به کیه
اینور و دید اونورو دید
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به تبریز
منظره هاش دل انگیز
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا شد سوار فیل
یکسره رفت به اردبیل
کوه سهند و سبلان
سرکشیده به آسمان
از پشت کوه سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به آستارا
شهر قشنگ باصفا
گوشه کنارا سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید
با خوندن این کتاب بچه با خیلی از شهرهای ایران و سوغاتشون آشنا میشه . منوچهر احترامی علاوه بر نوشتن کتابهای کودکان زبان طنز قوی و زیبایی هم داشته :
در شكایت از نانوایان
«بوسلیك بیمار» را گفتند:
- چه گویی در احوال داروفروشان و نگریستن ایشان در نسخه و گفتن كه: «نداریم.» و بودن آن دارو در «ناصریه» كه نیكو خیابانی است مر داروفروشان را و قاچاقفروشان را و گرانفروشان را؟
گفت: ایشان ماننده نانوایانند و مرا از ایشان هیچ شكایت نباشد، كه از نانوایان شكایت بردم به دیوان.
گفتند: چگونه بوده است آن؟
گفت: در محلت ما نانوایی بود كه او را شاطراكبر تافتانی گفتندی. نان پختی به قدر كف دست. برخی خمیر و برخی سوخته و به غایت مستحكم، در هر قرص نان نیم درم سنگ كسر نهادی و چنان «ترانسپارانت» پختی كه نانی به قلمهای برنیامدی. باری، شكایت به دیوان بردم و آن عیبها بر شمردم. محاسبان بیامدند و آن دكان ببستند و برفتند و ما را نان در دسترس نبود، الا به دو محلت آن سوتر. چون چندی بگذشت و باز نگشودند، اهل محلت مرا گفتند:
- ای بوسلیك! اف بر تو باد كه نان از ما دور گردانیدی و زحمت ما میداری.
پس برخواستم و به دیوان شدم كه: مرا از آن اكبر شكایتی نیست، لاجرم بیایید و دكان وی بازگشایید كه محلت بینان چون جسم بیجان است.
گفتند: ترا نرسد كه از شاطری بیگناهكار، شفاعت كنی پس مرا براندند و آن دكان را بسته بداشتند. چون این بدیدم، با خویشتن عهد بكردم كه بیش، نزد دیوانیان حكایت نكنم و شكایت نبرم.