بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘فیلم و کتاب’

brohters

فیلم Brothers محصول سال 2009 که از داستان بسیار زیبایی برخوردار است از جایی شروع می شود که مردی که خانواده خوبی دارد طی عملیاتی در ارتش به افغانستان اعزام می شود و به اشتباه خبر مرگ او را به خانواده اش می دهند … فیلم به کارگردانی جیم شرایدن و با بازی بی نظیر توبی مگوایر واقعا دیدنی است .   کاپیتان سم کاهیل (توبی مگوایر)، پسر ارشد یک خانواده‌ی متوسط است که پدرشان (سم شپارد) کهنه‌سرباز جنگ ویتنام بوده. او نیز مانند مردان بسیاری از خانواده‌های متوسط یا فقیر، نظامی است و جا پای پدر گذاشته. برادر کوچک او، تامی (جیک گیلنهال)، اهل خلاف و دزدی و شر است و تازه از زندان آزاد شده. سم، همسر زیبایی به نام گریس (ناتالی پورتمن) و دو دختر شیرین دارد و عاشقانه آن‌ها را دوست دارد، او چند روز دیگر به افغانستان فرستاده می‌شود. با آزادی تامی، پدر خانواده مدام پسر بزرگ‌تر را توی سر برادر کوچک می‌کوبد و او را تحقیر می‌کند، هرچند سم تلاش می‌کند میان‌داری کند. گیلنهال در نقش کسی که همیشه تحقیر شده(تامی)، و می‌خواهد کاری کند که واقعاً مفید باشد ولی کمتر درکش می‌کنند فوق‌العاده است. اما چند روز بعد سم در افغانستان اسیر طالبان میشود و به اشتباه خبر مرگ او را به خانواده اش میدهند . با این خبر تامی سعی در نگهداری از همسر و فرزندان برادرش میکند .  از طرف دیگر در افغانستان طالبان با فراهم کردن یک جنگ روانی وحشتناک سم را مجبور میکنند که یکی از دوستانش را به طرز وحشتناکی بکشد و این موضوع باعث میشود که تعادل روانی او کاملا به هم بریزد . و در بازگشت به وطن(امریکا) مشکلات فراوانی برای او ایجاد شده و نهایتا در بیمارستان روانی بستری میشود. 

 پایان فیلم تکلیف نهایی را مشخص نمی‌کند، چرا که کاهیل‌ها، نماینده‌ی تمام خانواده‌های درگیر جنگ هستند و با ادامه یافتن لشگرکشی‌ها و جنگها ، داستان زندگی آن‌ها هم نامعلوم است . بازی توبی مگوایر فوق العاده زیباست . به گونه ای که انسان واقعا تصور میکند که پس از بازگشت واقعا روانش دچار آسیب شده . نکته ای که توجهمن را به خود جلب کرد طالبان بود . با خودم فکر کردم فکرهای پوسیده و انهایی که بر اساس یک ایدئولوژی خاص می اندیشند چقدر میتوانند جنایت کنند . چقدر میتوانند وحشی باشند . و چقدر از انسانیت دور میشوند . اصلا معنای انسانیت را نمیدانند . این وحشی صفتی طالبان در فیلم عالی نشان داده شده . این آدم کشی و گروگان گیری و سقوط از آدمیت . حتما فیلم را ببینید .   

 جنگ، یکی از قدیمی ترین پدیده هایی است که در طول تاریخ مورد توجّه تمامی جوامع بشری بوده است. آسیب های روانی ناشی از جنگ یکی از مسائل دامنه دار در جریان جنگ های جدید بوده است. معمولاً مشکلات جسمی جنگ تا حدودی قابل جبران است؛ ولی مسائل روانی  نه تنها گریبان گیر فرد؛ بلکه خانواده و اجتماع خواهد بود همانگونه که در این فیلم نشان داده شده و دختر بزرگ خانواده که عاشق پدرش بود بعد از بازگشت و بوجود آمدن مشکلات آرزو میکند که ای کاش پدرش برنگشته بود و عمویش جای پدرش بود ! در جنگ ایران و عراق هم بسیار مشکلات روحی علاوه بر کشته شده ها و معلولین و مفقودین بوجود آمده که کمتر به آن اشاره شده و یا هرگز اشاره نشده . تنها اشاره به شهیدان است و استفاده از آنها برای تبلیغات به گونه ای که ملت از اسم شهید هم بدشان می آید . در حالیکه اگر نیک بنگریم میبینیم که چه فاجعه ای رخ داده در این جنگ و چه انسانهایی جانشان را از دست دادند و چه خانواده هایی به خاک سیاه نشستند و چقدر مشکلات و معضلات ناشی از جنگ داریم . بیماریهایی چون افسردگی و اضطراب و ترس و … در بازماندگان جنگ هست که هرگز به آن اشاره ای نشده و فیلمی ساخته نشده . فقط فیلمهای تبلیغاتی و اینکه همه عاشق این هستند که در جنگ کشته شوند و به فیض شهادت برسند !!!!!!!!!!! به جز فیلم خاک سرخ به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا هیچ فیلمی روایت فاجعه جنگ را به خوبی انجام نداده . خاک سرخ همه وجود انسان را تحت تاثیر قرار میدهد . هیچ فیلمی آسیبهای روانی پس از جنگ را نشان نداده . هیچ فیلمی نشان نداده که چه بر سر مردم آمد در این جنگ ( یا همان دفاع مقدس یا همان جنگ تحمیلی ) . فقط فیلهای مسنتد ساختند که مادران خوشحال بودند از شهادت فرزندانشان !!!!!!! من این آسیبهای روانی را در یک اسیر بازگشته از جنگ دیدم . وحشتناکه . ولی آیا اینها تا به حال بررسی شده ؟ 

زخمهای زندگی

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمده های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنوسد، مردم بر سبیل عقاید جاری وعقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی ان فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی به شدت درد می افزاید….

 من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور کنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند فقط می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا طی تجربیات زندگی با این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نکه دارم و اگر حال تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را برای سایه ام معرفی کنم -سایه ای که روی دیوار خمیده مثل این است که هر چه می نویسم با شتهای هر چه تمام تر می بلعد- برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم و ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم چون از زمانیکه همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم. افکار پوچ ! باشد از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کنند….. من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است باید خودم را بهش معرفی بکنم…

بوف کور – صادق هدایت

همینطوری

امشب قصد کرده بودم که یه مطلب توپ و سنگین بنویسم (قابل توجه مسعود) ولی الان حوصله ندارم بنویسم . خب حال آدم که همیشه یه جور نیست . اون مطلب باشه واسه بعد . الان دارم آستان جانان گوش میدم . واقعا روحش شاد استاد مشکاتیان . چه سنتوری میزنه تو این آلبوم . صبح هم هوس بیات ترک زده بود به سرم . خودم داشتم آستان جانان میزدم و ولی زدن من کجا و استاد کجا . با این حال خیلی لذت بردم . البته صبح حسابی قاطی پاتی زدم . ابوعطا و بیات ترک و سه گاه . الان هم دلم میخواد بزنم ولی اگه بزنم برادرم شاکی میشه . حق داره بیچاره ساعت شش و نیم صبح باید بره بانک .یه چیز بی ربط هم بنویسم . بدی نکنید به کسی . تا خوبی هست چرا آدم بدی کنه ؟ بدی و نفرین برمیگرده به خود آدم . من تجربه کردم . نه اینکه خودم بدی کرده باشم . نه . یکی به من بدی کرده و حالا داره همون طوری بدی میبینه .دنیا خیلی کوچیکه و زندگی بازیهای عجیبی داره . بعضی رفتارها در حق آدم حتی با پشیمونی و معذرت خواهی هم قابل بخشش نیست . چون خیلی چیزها روتو آدم از بین برده و تغییر داده و زمان رو نمیشه به عقب برد . هر کس تاوان گناهانش رو همین جا هم حتما پس میده . بدی کنی حتما بدی میبینی . خنده دل را نمی میراند بلکه کینه و نفرت و بدی به دیگران دل را می میراند . نه به کسی بدی کنید و نه برای کسی بد بخواهید . هر از چند گاهی خوبه که یه دل تکانی بکنیم . غریبانه آمده ایم و غریبانه خواهیم رفت …بدون آنکه کسی درک کندو بفهمد وسعت تنهاییمان را یا عمق دردهایمان را .

پس چون حس و حال نوشتن ندارم یه داستان جالب میذارم :

شرلوک هلمز و واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت:  نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت:   میلیونها ستاره می بینم .
هولمز گفت:  چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت:ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخدر محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!
 بله…  تو زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کناردستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم .

حکایتهایی از گلستان سعدی

1 - خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب ، دارو بگمان خوردن و راه ناديده بی کاروان رفتن . امام مرشد محمد غزالی را رحمه الله عليه پرسيدند : چگونه رسيدی بدين منزلت در علوم ؟ گفت : بدانکه هرچه ندانستم از پرسيدن آن ننگ نداشتم .

2 - يکي را از وزرا پسري کودن بود ، پيش يکي از دانشمندان فرستاد که مرين را تربيتي مي کن ، مگر که عاقل شود . روزگاري تعليم کردش و موثر نبود . پيش پدرش کس فرستاد که اين عاقل نمي باشد و مرا ديوانه کرد.
چون بود اصل گوهري قابل/تربيت را در او اثر باشد
هيچ صيقل نکو نداند کرد/آهني را که بدگهر باشد
سگ به درياي هفتگانه بشوي/که چو تر شد پليدتر باشد
خر عيسي گرش به مکه برند/چو بيايد هنوز خر باشد

 3 - جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد . هر که ترک شهوت از بهر خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است .

4- حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملت و دولت دنیا را اعتماد نشاید و سیم و زر در سفر بر محا خطر است یا دزد به یک باره ببرد یا خاجه به تفاریق بخورد. اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هرجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی ببیند.

 5 - حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همّت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای؟  گفت: بلی، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرایِ عرب را. پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم. خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده، گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سِماط او گرد آمده اند؟ گفت:

                              هـر که نان از عمل خویش خورد                    مـــــــــنّّّّت از حاتم طایی نبــــــــــرد

 من او را به همّت و جوانمردی از خود برتر دیدم .

 6 - شبانی را پدری خردمند بود . روزى بدو گفت : اى پدر دانا و خردمند! مرا آنگونه که از پيروان خردمند می رود پندی بياموز !پدر گفت : به مردم نيكى كن ، ولى به اندازه ، نه به حدى كه او را مغرور و خيره سر نمايد.
شبانى با پدر گفت اى خردمند/مرا تعليم ده پيرانه يك چند
بگفتا: نيك مردى كن نه چندان/كه گردد خيره ، گرگ تيزدندان

 7 - پيرمردی را گفتند : چرا زن نکنی ؟ گفت : با پيرزنانم عيشی نباشد . گفتند : جوانی بخواه ، چون مکنت داری . گفت : مرا که پيرم با پيرزنان الفت نيست پس او را که جوان باشد با من که پيرم چه دوستی صورت بندد ؟

 

قدرت تلقین

  مردي ، شبي را در خانه اي روستايي مي گذراند و پنجره هاي اتاق باز نمي شد . نيمه شب احساس خفقان كرد و در تاريكي به سوي پنجره رفت.نمي توانست آن را باز كند . با مشت به شيشه ي پنجره كوبيد و هجوم هواي تازه را احساس كرد و سراسر شب را راحت خوابيد . صبح روز بعد ، فهميد كه شيشه ي كتابخانه اي را شكسته است و همه ي شب ، پنجره بسته بوده است . او تنها با » فكر » اكسيژن ، اكسيژن لازم را به خود رسانده بود . 

(اسکاول شین)

پ . ن : کاش میشد تلقین کنیم که همه چی آرومه و حال همه ما خوب است . کاش این تلقین نتیجه میداد .

توی ده شلمرود

چند ماه قبل یه پست گذاشته بودم به اسم حسنی نگو یه دسته گل . امروز توی وبلاگ آواز ایرانی یه لینک پیدا کردم که یه بچه کوچولو یه قسمت از حسنی رو خونده بود . خیلی هم بامزه با زبون خودش . بشنوید :

حسنی به زبان بچه ها

دوران کودکی هم سن و سالهای من با کتابهای زیبا و آموزنده زنده یاد منوچهر احترامی سپری شده . کتابهایی مثل :

-1خرس و کوزه عسل
۲-خروس نگو یه ساعت
۳-حسنی نگو یه دسته گل
۴- حسنی ما یه بره داشت
۵- گربه من نازنازیه     همش به فکر بازیه
۶-ده تا جوجه رفتن تو کوچه
۷- دزده و مرغ فلفلی

من عاشق گربه من نازناریه بودم . روزی هزار بار میخوندمش . هنوز هم یه قسمتهاییش رو از حفظم و همیشه هم فکر میکردم که گربه خوبه مال منه :

گربه من ناز نازیه ، همش به فکر بازیه ، یه توپ داره قلش میده ، می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه ، اما زیاد بازیگوشه ، یه توپ داره رنگ ووارنگ ، میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه ، همش به فکر بازیه ، شبها همیشه وقت خواب ، میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه ، هی میره بیرون از خونه ، شبها کنار حوض میره ، میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه ، همش به فکر بازیه ، منظم و مرتبه ، مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست ، بهانه گیر و بد اداست ، راه میره و غر می زنه ، میخوره و نق می کنه

 

دزده و مرغ فلفلی رو همیشه واسه برادر کوچیکم میخوندم و یادمه که فکر میکرد واقعا بلندترین داستان دنیاست !!

توی ده شلمرود
فلفلی مرغش تک بود
یه ده بود و یه فلفلی
یه مرغ زرد کاکلی
یه روز که خیلی خسته بود
کنج اتاق نشسته بود
یه دزد رند ناقلا
شیطون و بدجنس و بلا
اومد و یک کیسه آورد
کاکلی رو دزدید و برد

…یکسره رفت ارومیه
تا ببینه کی به کیه
اینور و دید اونورو دید
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا رفت به تبریز
منظره هاش دل انگیز
اینجاواونجا سرکشید
نه مرغودید،نه دزدو دید
ازاونجا شد سوار فیل
یکسره رفت به اردبیل
کوه سهند و سبلان
سرکشیده به آسمان
از پشت کوه سرک کشید
نه مرغودید ، نه دزدو دید
از اونجا رفت به آستارا
شهر قشنگ باصفا
گوشه کنارا سرک کشید
نه مرغودید ،نه دزدو دید

با خوندن این کتاب بچه با خیلی از شهرهای ایران و سوغاتشون آشنا میشه . منوچهر احترامی علاوه بر نوشتن کتابهای کودکان زبان طنز قوی و زیبایی هم داشته :

در شكایت از نانوایان

«بوسلیك بیمار» را گفتند:

- چه گویی در احوال داروفروشان و نگریستن ایشان در نسخه و گفتن كه: «نداریم.» و بودن آن دارو در «ناصریه» كه نیكو خیابانی است مر داروفروشان را و قاچاق‌فروشان را و گران‌فروشان را؟

گفت: ایشان ماننده نانوایانند و مرا از ایشان هیچ شكایت نباشد، كه از نانوایان شكایت بردم به دیوان.

گفتند: چگونه بوده است آن؟

گفت: در محلت ما نانوایی بود كه او را شاطراكبر تافتانی گفتندی. نان پختی به قدر كف دست. برخی خمیر و برخی سوخته و به غایت مستحكم، در هر قرص نان نیم درم سنگ كسر نهادی و چنان «ترانسپارانت» پختی كه نانی به قلمه‌ای برنیامدی. باری، شكایت به دیوان بردم و آن عیب‌ها بر شمردم. محاسبان بیامدند و آن دكان ببستند و برفتند و ما را نان در دسترس نبود، الا به دو محلت آن سوتر. چون چندی بگذشت و باز نگشودند، اهل محلت مرا گفتند:

- ای بوسلیك! اف بر تو باد كه نان از ما دور گردانیدی و زحمت ما می‌داری.

پس برخواستم و به دیوان شدم كه: مرا از آن اكبر شكایتی نیست، لاجرم بیایید و دكان وی بازگشایید كه محلت بی‌نان چون جسم بی‌جان است.

گفتند: ترا نرسد كه از شاطری بی‌گناهكار، شفاعت كنی پس مرا براندند و آن دكان را بسته بداشتند. چون این بدیدم، با خویشتن عهد بكردم كه بیش، نزد دیوانیان حكایت نكنم و شكایت نبرم.

به بهانه نمایشگاه کتاب

بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از 15 تا 25 اردیبهشت سال جاری در مصلای تهران برگزار می شود.داشتم فکر میکردم چه چیزی جلوی گسترش فرهنگ مطالعه را میگیرد ؟ عدم مجوز چاپ به کتابهای خوب یا تلاش برای دور شدن مردم از کتاب و طبعا عدم آگاهی یا گرانی گتاب یا فرصت کم و مشغله زیاد و … ؟؟؟؟؟ اصلا در نمایشگاه امسال قراره چه خبر باشه ؟ مگر کتابی هم برای نمایش دادن هست ؟ وقتی کتابهای خوب مجوز نمیگیرند یا خیلی از کتابها سانسور شده هستن یا کتابی که بار اول مجوز گرفته بار دوم با عدم مجوز چاپ روبرو میشود (حالا من نمیفهمم که چطور بار اول اون کتاب بدآموزی نداشته !!) نمایشگاه به چه درد میخورد ؟ یک آمار تاسف باری توی سایت رادیو فردا خواندم : بر پایه گزارشی از خبرگذاری رسمی ایران ،ایرنا، هر ایرانی در شبانه روز تنها دو دقیقه کتاب می خواند . رقمی که در اروپا به طور متوسط سه ساعت در روز است . جای دیگری هم خواندم که امریکاییها از نظر خواندن کتاب رتبه اول رو در جهان دارند . و بیشتر تاسف خوردم . هر قدر که سطح مطالعه در یک جامعه پایین تر باشد سطح آگاهی های اجتماعی و فرهنگ و دانش هم در آن جامعه پایین تر خواهد بودو انواع خرافات و جهل و ناآگاهی گسترش پیدا میکند  و در نتیجه وقتی مردم در ناآگاهی نکه داشته شوند راحت تر میشود مردم را هر آنطور که باید اداره کرد . و فرهنگ و اعتقادات ما به جای اینکه بر اساس فکر و عقل و مطالعه باشد بصورت تقلید محض است و مثل موسیقی سنتی سینه به سینه منتقل میشود .

عادت به کتابخوانی در دوره کودکی در محيط خانواده و مدرسه نهادينه می شود. از آنجايی که خانواده های ايرانی کتابخوان نيستند، مدارس هم کتابخانه ندارند یا اگر داشته باشند کتاب ندارند ، بنابراين کودکان مراجعه به کتابخانه را در دوره کودکی ياد نمی گيرند. در نتيجه وقتی بزرگ می شوند می بينيم که بيشتر ايرانی ها اصلاً کتاب نمی خوانند. به اعتقاد بسياري از بزرگان تعليم وتربيت و روانشناسان اولين عاملي كه در ايجاد عادت به مطالعه تاثيرگذار است خانواده است .در واقع به نظر من عادت به مطالعه يك مقداری اكتسابي است یعنی اين عادت مانند الگوهاي رفتاري ديگر در روند اجتماعي شدن كودك در او ايجاد مي شود.
اگر پدر و مادرعادت به مطالعه داشته باشند و بخشي از شبانه روز را به مطالعه كتاب يا روزنامه اختصاص بدهند و كودك در طول روزها وشب هايي كه با آنها مي گذارند ببيند كه پدر و مادرش كتاب مي خوانند وببيند كه در مورد كتاب ها و نكته هاي خاص از آنها بحث و اظهارنظر مي كنند كودك خيلي زود با كتاب آشنا مي شود . ولی متاسفانه به قول یکی از دوستان :  «در جامعه شفاهی به سر می بريم»

به قدری از کتاب دور هستیم که خیلی از نویسنده های توانا اصلا شناخته شده نیستند و یا حداقل اسمی از آنها نیست . با دوستی که ادعای زیادی در همه چیز دارد صحبت میکردم و با آن همه ادعا حتی اسم شجاع الدین شفا (شجاع الدین شفا نویسنده و پژوهشگر ایرانی شامگاه جمعه ۲۷ فروردین 89 در سن ۹۲ سالگی در پاریس درگذشت.)و فریدون تنکابنی و صادق چوبک رو نشنیده بود . و تصورش بر این بود که صادق چوبک و صادق هدایت یکی هستند!!!!!!!!!!!!!!!

البته کتابی نیست که کسی نویسنده ها را بشناسد . یکی از بهترین راههای خواندن کتاب سرچ در اینترنت و دانلود کتاب است . خوشبختانه سایتهای خیلی خوبی برای دانلود کتاب هست و هر آنچه که نیاز باشد هم در این سایتها وجود دارد . هر چند که خواندن کتاب بصورت چاپی چیز دیگریست ولی خب کتاب اینترنتی هم خیلی بد نیست . آدم عادت میکنه . من که عادت کردم . هر چه که آدم بیشتر بخواند بیشتر متوجه میشود که چقدر هنوز باید بخواند و چقدر هنوز کتابهای نخوانده دارد و چقدر باید بیشتر بداند . یک چیزهایی هست که فقط تو کتابها نوشته شده و یک چیزهایی هست که فقط در سطح جامعه و در اثر ارتباط با دیگران و در روابط اجتماعی میتوان یاد گرفت . به عقیده من کسی موفق است که هر دو را در کنار هم داشته باشد . امیدوارم روزی برسد که هم در این مملکت کتاب چاپ بشود و هم کتابها خوانده شوند . و دیگر در هیچ کتابفروشی شاهد این نباشیم که کسی بگوید : چند تا کتاب قرمز و زرد برا تو کتابخونه میخوام .

پ . ن  1: راه رفتن روی ریل رو حتما بخونین . از کتابهای بسیار عالی فریدون تنکابنی هست . البته باید دانلود کنین چون تو بازار نیست .

پ . ن 2 : کتاب مکتوبات نوشته میرزا فتحعلی آخوند زاده هم یکی از بهترین کتابهاست . حتما بخونین . و ملاحظاتی در تاریخ ایران نوشته دکتر علی میرفطرس . و دو قرن سکوت ، راز داوینچی ، ظهور و سقوط رایش سوم ، در گرگ و میش راه ، داستانهای چخوف ، آینده یک پندار ، خانواده تیبو ، راز فال ورق، نامه های زندان (آنتونیو گرامشی) ، تاریخ اجتماعی ایران و …. همه و همه کتابهای بسیار خوبی هستن .

 پ . ن 3 : بابا بیخیال نمایشگاه کتاب . اصلا ارزش رفتن نداره . من اول قصد داشتم برم ولی میبینم که وقت آدم تلف میشه . بشینیم تو خونه حسنی نگو یه دسته گل بخونیم والا بهتره و بیشتر یچیز یاد میگیریم . تو نمایشگاه یه مشت کتاب هدفدار و سانسور شده وجود داره .

عروسک پشت پرده

کتاب سایه روشن شامل داستان های : س گ ل ل . زنی که مردش را گم کرد . عروسک پشت پرده . آفرینگان . شب های ورامین . آخرین لبخند و پدران آدم، می باشد که به نظر من عروسک پشت پرده و شبهای ورامین چیز دیگری ست . با اقتباس از بسیاری از داستانهای صادق هدایت فیلم ساخته شده که داش آکل و عروسک پشت پرده از جمله آنهاست . اولی محصول قبل از انقلاب و دومی بعد از انقلاب است . داش آکل محشره . هم داستانش و هم فیلمش . امشب برای بار هزارم داش آکل و عروسک پشت پرده رو خوندم . انصافا داستانهای هدایت ارزش بارها و بارها خواندن رو دارند . هدایت از نظر من یکی از برجسته ترین چهره ها و بزرگ ترین داستان نویس معاصر ایران است. او فضای ادبیات معاصر ایران را متحول کرد و روح تازه ای به رمان نویسی ایران دمید .

عروسک پشت پرده یکی از شاهکارهای هدایت است که فیلم ساحره به کارگردانی داوود میرباقری و بازی خیره کننده ویشکا آسایش در سال 1376 از روی این داستان ساخته شده است . هم در فیلم و هم داستان هدایت شخصیت اصلی یک مرد است که شخصیتی دوگانه دارد و در همه زندگی اش تنها زنانی که وجود داشته اند مادرش و یک عروسک زیبا بوده .

در ابتدای کتاب شخصیت مهرداد به زبان شیرین هدایت چنین توصیف شده است : ((مهرداد از آن پسرهاي چشم و گوش بسته بود كه در ايران ميان خانواد ه اش ضرب المثل شده بود و هنوز هم اسم زن را كه مي شنيد از پيشاني تا لاله هاي گوشش سرخ ميشد . شاگردان فرانسوي او را مسخره ميكردند و زماني كه از زن ، از رقص ، از تفريح ، از ورزش ، از عشقبازي خودشان نقل ميكردند، مهرداد هميشه از لحاظ احترام حرفهاي آنها را تصديق ميكرد ، بدون اينكه بتواند از وقا يع زندگي خودش بسرگذشتهاي عاشقانه آنها چيزي بيفزايد ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناك و افسرده بار آمده بود ، تاكنون با زن نامحرم حرف نزده بود و پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصايح هزار سال پيش انباشته بودند . و بعد هم براي اينكه پسرشان از راه درنرود ، دخترعمويش درخشنده را براي او نامزد كرده بودند و شيرينيش را خورده بودند – و اين را آخرين مرحله فداكاري و منت بزرگي ميدانستند كه بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان يك پسر عفيف و چشم و دل پاك و مجسمه اخلاق پرورانيده بودند كه بدرد دوهزار سال پيش ميخورد . ))

در واقع مهرداد یک جوان چشم و گوش بسته است که برای تحصیل به فرانسه میرود و پشت شیشه مغازه ای عاشق عروسکی میشود و در اين انديشه است كه اين مجسمه مي تواند همچون چراغي تابان، زندگي سراسر تاريك او را رو شنايي بخشد . در دلش غوغا بر پا مي شود. سرانجام به قیمت گزافی عروسک را میخرد .  در واقع مهرداد براي نخستين بار در عمرش تصميمي مي گيرد و به اجرا در مي آورد. او با اين كار از سيطرة مادرش نيز رهايي مي يابد و با يادآوري رفتار تحمل ناپذير مادر كه به زور درخشنده را به نامزدي او درآورده بود، قاطعانه تصميم خود را عملي مي سازد و عروسك را خريداري مي كند . در واقع به نظر من مهرداد از این میترسید که پس از اطاعت از مادر مجبور به اطاعت از همسر بشود و نگاهی بدبینانه به عشق دارد . شاید چون همیشه از عشق و جنس مخالف برحذر شده و اصلا یاد نگرفته که چگونه کسی را دوست بدارد و ارتباط برقرار کند .

بعد از پنج سال ، مهرداد با سه چمدان، كه يكي از آ ن ها به بزرگي يك تابوت است، به ايران بازمي گردد. عروسك را كه لباس مغز پسته اي در بردارد و يك دستش را به كمرش زده، پشت درگاهي اتاقش مي گذارد و با پرده اي آن را از نظرها پنهان مي كند، اما شب ها كه به خانه برمي گردد، درها را مي بندد، صفحه اي روي گرامافون مي گذارد و مجسمه را نوازش مي كند تمام زندگي عشقي او بهمين محدود ميشد و اين مجسمه برايش مظهر عشق ، شهوت و آرزو بود.

درخشنده، دختر عمو و نامزدش هم كه شش سال منتظر او مانده، به طعنه اسم اين مجسمه را  »عروسك پشت پرده« مي گذارد. پس از بازگشت از فرنگ مهرداد به مادرش اعلام میکند که قصد ازدواج و زناشویی ندارد و به درخشنده هم بی توجهی میکند . مادر مهرداد اين تغيير اخلاق او را در اثر معاشرت با كفار و تزلزل در فكر و عقيدة او می داند  .درخشنده براي به دست آوردن علاقة مهرداد، كه توجهي به او ندارد، خود را به شكل آن مانكن درمي آورد و جلوي آينه، به تقليد از آن، يك دستش را به كمرش مي زند، گردنش را كج مي كند و لبخند مي زند. آرام آرام دلربايي هاي او در دل مهرداد اثر مي كند، كشمكشي دروني در او به وجود مي آورد، تا جايي كه تصميم مي گيرد عروسك را بكشد  همان طوري كه يك نفر آدم زنده را مي كشند . چون سالها با این عروسک زندگی کرده بود .  به همین منظور رولور كوچكي مي خرد ولی به قدری درخشنده شبیه عروسک بوده که به اشتباه و به جای عروسک او را میکشد .

ظاهراً صادق هدایت اولین نویسنده یی ست که توانست با استفاده از شیوه های ذهنی و روانی، نخستین داستان های روان شناختی مدرن را در ادبیات معاصر ایران پدید آورد. نمونه بارز این نوع را در داستان های زنده بگور، سه قطره خون، تاریکخانه و عروسک پشت پرده می توان مشاهده کرد . در عروسک پشت پرده صادق هدايت به شيوة روانكاوي فرويد، ريشة روان رنجوري مهرداد را در دوران كودكي او جستجو مي كند. در نوع تربیت غلط و آموزه های نادرست کودکی . باورهای غلطی که در ذهن کودک میکنند میتواند فاجعه آفرین باشد . ریشه همه ناهنجاریهای شخصیت داستان به رفتارهای غلط مادرش بر میگردد . به اینکه همچون فیلم ساحره مهرداد را فقط برای خودش میخواهد . به اینکه خود را صاحب روح و همه چیز فرزندش میداند و به او یاد داده که باید از جنس مخالف پرهیز کرد و به اصطلاح باید محجوب باشد . این که مهرداد بصورتی بیمارگونه و غیرطبیعی از زنان دوری میکند و قادر به برقرای ارتباط با آنها جز مادرش نیست و این که نمیتواند به مادرش نه بگوید و اوست که برایش تصمیم میگیرد شاید در بسیاری آدمها وجود داشته باشد و نکته اینجاست که خودشان هم نمیدانند که چنین حالتهایی اصلا طبیعی نیست و باید به پزشک مراجعه کنند .

دانلود عروسک پشت پرده  

طهران تهران

دیروز به اتفاق دوستان رفتیم فیلم طهران تهران . از سینما که اومدیم بیرون به بچه ها گفتم فیلم جالبی نبود و دیگه سینما نمیرم . ولی وقتی بیشتر در مورد فیلم فکر کردم به این نتیجه رسیدم که فیلم خوبی بود و حرفهای زیادی داشت و باز هم سینما میرم .

قسمت اول فیلم که به کارگردانی داریوش مهرجویی بود به نظرم بهتر بود . شاید چون از مشکلات امروز خبری نبود . قصه نسلی که دوران جوانی را در دوره ای دیگر گذرانده اند و با وجود زندگی در تنهایی ولی تنها نیستند و هنوز از زندگی لذت میبرند و عاشق دور هم بودن هستند . قصه نسلی که هنوز ارزشهایی دارند که به آنها پایبند هستند و حس انسان دوستی و کمک به همنوع در آنها وجود دارد . در این قسمت تهران را زیاد نشان میدهد . آنقدر که  دلت میخواهد بروی تهران و از صبح تا شب مشغول تهران گردی باشی . (من عاشق پیاده روی توی خیابونهای تهران هستم . عادت کردم که ساعتها به تنهایی قدم بزنم .)

قسمت دوم فضایی کاملا متفاوت دارد. نسلی را نمایش میدهد که بی هدف است . نمی داند از کجا آمده  و به کجا قرار است برسد . امیدی به آینده ندارد . نسلی که چند ساعت قبل از کنسرت برنامه را برایش لغو میکنند . نسلی که گرفتار دوگانگی شده بین سنت و مدرنیته . خانواده های سنتی که می خواهند فرزندان را در چهارچوب سنت و اعتقادات خود بزرگ کنند و محدودیتهایی که ایجاد میکنند و بچه هایی که می خواهند به قول معروف امروزی باشند . هر محدودیتی نتیجه عکس دارد و آثارش در جامعه ما کاملا مشخص است . قسمت دوم قصه ماست . نسلی سوخته . سرنوشتی که دیگران برای ما رقم زدند . نسلی با آینده ای  نامعلوم . نسلی که هیچ امیدی به آینده و اینکه زندگی زیباست ندارد . از همه نظر محدود است . تفریحات تقریبا در حد صفر است و الیته شادی و شور زندگی . وقتی موسیقی تقریبا حرام است و خیلیها (مثل پدر دختر گیتاریست در فیلم ) تصورشان بر این است که نوازندگی یعنی مطربی ، وقتی وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی چنین است و همه  درها بسته است چه توقعی میشود داشت ؟

پ . ن : نمیدونم چرا در طول دیدن فیلم و بعد از اون دلم گرفت . اصلا تو چند تا از صحنه ها دلم میخواست گریه کنم .

رباعیات خیام

شايد كمتر كتابي در دنيا مانند مجموعة ترانه هاي خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجي شده، شهرت عمومي و دنياگير پيدا كرده و بالاخره ناشناس مانده. اگر همة كتاب هايي كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده جمع آوري شود تشكيل كتابخانة بزرگي را خواهد داد . ولي كتاب رباعياتي كه به اسم خيام معروف است و در دسترس همه مي باشد مجموعه اي است كه عمومًا از هشتاد الي هزار و دويست رباعي كم و بيش در بر دارد؛ اما همة آن ها تقريبًا جنگ مغلوطي از افكار مختلف را تشكيل مي دهند . 

حالا اگر يكي از اين نسخه هاي رباعيات را از روي تفريح ورق بزنيم و بخوانيم در آن به افكار متضاد، به مصمون هاي گوناگون و به موضوع هاي قديم و جديد بر مي خوريم؛ بطوريكه اگر يكنفر صد سال عمر كرده باشد و روزي دو مرتبه كيش و مسلك و عقيدة خود را عوض كرده باشد قادر بگفتن چنين افكاري نخواهد بود .مضمون اين رباعيات روي فلسفه و عقايد مختلف است از قبيل : الهي، طبيعي، دهري، صوفي، خوشبيني، بدبيني، تناسخي، افيوني،بنگي، شهوت پرستي، مادي، مرتاضي، لا مذهبي، رندي و قلاشي، خدائي، وافوري….  آيا ممكن است يكنفر اين همه مراحل و حالات مختلف را پيموده باشد و بالاخره فيلسوف و رياضي دان و منجم هم باشد؟

این چند خط ابتدای کتاب رباعیات خیام به قلم زیبای صادق هدایت آمده است . و به نظر من بسیار عالی نوشته این کتاب را . امشب حس شعر خواندن داشتم و برای هزارمین بار رباعیات خیام را مرور می کردم و به این نتیجه رسیدم که عجب اندیشه ای پشت آنها نهفته است . در تمام اشعارش جنگ با انواع خرافات و موهومات محیط خویش آشکار است و شور زندگی نمایان .  ولی خیلی وقتها اشعاری رو دیدم که به خیام نسبت دادن ولی واقعا در تضاد 180 درجه ای با افکار و عقاید خیام بودن . بطوری که برای کسی که با اندیشه های خیام آشنا نباشد تشخیص اینکه رباعی متعلق به خیام است یا نه دشوار میشود . نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفته است . البته شاملو هم در کتابی با نام ترانه‌ها روایت:احمد شاملو روایتی از 125 رباعی خیام را ارائه کرده است .

صادق هدایت در کتاب ترانه های خیام بر این باور است که حافظ بسیار تحت تاثیر خیام بوده و از بهترین پیروان خیام بوده است . مثلا :

                                  باغ فـردوس لطیـف است و لیکن زیـنهار    تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت

 اما خیام بدون پرده‌پوشی می‌گوید:

گویند بهشت و حور عین خواهد بود           آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود

گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟       چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 در مورد افکار خیام و اشعارش در کتاب رباعیات خیام هدایت به تفصیل توضیح داده است . و خواندن این کتاب قطعا مفید است . از میان رباعیات خیام من عاشق اینها هستم :          

ياران موافق همه از دست شدند،/در پاي اجل يكان يكان پست شدند،/بوديم بيك شراب در مجلس عمر،/يكدور ز ما پيشترك مست شدند!

از جملة رفتگان اين راه دراز،/باز آمده اي كو كه بما گويد راز؟/هان بر سر اين دو راهه از روي نياز،/چيزي نگذاري كه نمي آيي باز!

 مي خور كه بزير گل بسي خواهي خفت،/بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت؛/زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت:/هر لاله كه پژمرد، نخواهد بشكفت.

 ما لعبتگانيم و فلك لعبت باز،/از روي حقيقتي نه از روي مجاز؛/يكچند درين بساط بازي كرديم،/رفتيم بصندوق عدم يك يك باز!

 بنگر ز صبا دامن گل چاك شده،/بلبل ز جمال گل طربناك شده؛/در ساية گل نشين كه بسيار اين گل،/از خاك برآمده است و در خاك شده!

هر سبزه كه بر كنار جوئي رسته است،/گوئي ز لب فرشته خوئي رسته است؛/پا بر سر هر سبزه به خواري ننهي،/كان سبزه ز خاك لاله روئي رسته است.

بر كوزه گري پرير كردم گذري،/از خاك همي نمود هر دم هنري؛/من ديدم اگر نديد هر بي بصري،/خاك پدرم در كف هر كوزه گري.

 اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است،/در بند سر زلف نگاري بوده است؛/اين دسته كه بر گردن او مي بيني:/دستي است كه بر گردن ياري بوده است!

در كارگه كوزه گري بودم دوش،/ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش؛/هر يك بزبان حال با من گفتند:/«؟ كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فرو

چون درگذرم به باده شوئيد مرا،/تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا،/خواهيد بروز حشر يابيد مرا؟/از خاك در ميكده جوئيد مرا.

خيام، اگر ز باده مستي، خوش باش؛/با لاله رخي اگر نشستي، خوش باش؛/چون عاقبت كار جهان نيستي است،/انگار كه نيستي، چو هستي خوش باش.

 

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.